<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?><!-- generator="kowsarblog/6.7.8-stable" -->
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" xmlns:admin="http://webns.net/mvcb/" xmlns:rdf="http://www.w3.org/1999/02/22-rdf-syntax-ns#" xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/" xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/" xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom">
	<channel>
		<title>ولایت حیدر</title>
		<link>https://velayatheydar.kowsarblog.ir/</link>
		<atom:link rel="self" type="application/rss+xml" href="https://velayatheydar.kowsarblog.ir/?tempskin=_rss2" />
		<description></description>
		<language>fa-IR</language>
		<docs>http://blogs.law.harvard.edu/tech/rss</docs>
		<admin:generatorAgent rdf:resource="http://b2evolution.net/?v=6.7.8-stable"/>
		<ttl>60</ttl>
				<item>
			<title>حسد یکی از بیماری های اخلاقی</title>
			<link>https://velayatheydar.kowsarblog.ir/حسد-یکی-از-بیماری-های</link>
			<pubDate>18:49:00 +0330 پنجشنبه، 28 آبان 1394</pubDate>			<dc:creator>الهه زارع شحنه</dc:creator>
			<category domain="main">بدون موضوع</category>			<guid isPermaLink="false">178285@https://kowsarblog.ir/</guid>
						<description>&lt;p style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-size: small; font-family: &#039;arial black&#039;, &#039;avant garde&#039;;&quot;&gt;نمونه‏ای از بيماری حسد&lt;br /&gt;داستان خيلی معروفی در كتب تاريخ نقل می‏ كنند : در زمان يكی از خلفا ،&lt;br /&gt;مرد ثروتمندی غلامی خريد . از روز اولی كه او را خريد ، مانند يك غلام با&lt;br /&gt;او رفتار نمی کرد ، بلكه مانند يك آقا با او رفتار می ‏كرد . بهترين غذاها&lt;br /&gt;را به او می ‏داد ، بهترين لباسها را برايش می‏ خريد ، وسائل آسايش او را&lt;br /&gt;فراهم می‏ كرد و درست مانند فرزند خود با او رفتار می‏ كرد ، گوئی پرواری‏&lt;br /&gt;برای خودش آورده است . غلام می ‏ديد كه اربابش هميشه در فكر است ، هميشه‏&lt;br /&gt;ناراحت است . بالاخره ارباب حاضر شد او را آزاد كند و سرمايه زيادی هم‏&lt;br /&gt;به او بدهد . يك شب درد دل خود را با غلام در ميان گذاشت و گفت : من‏&lt;br /&gt;حاضرم تو را آزاد كنم و اين مقدار پول هم بدهم ، ولی می‏ دانی برای چه‏&lt;br /&gt;اينهمه خدمت به تو كردم ؟ فقط برای يك تقاضا ، اگر تو اين تقاضا را&lt;br /&gt;انجام دهی هر چه كه به تو دادم حلال و نوش جانت باشد ، و بيش از اين هم‏&lt;br /&gt;به تو می ‏دهم ولی اگر اين كار را انجام ندهی من از تو راضی نيستم . غلام‏&lt;br /&gt;گفت : هر چه تو بگوئی اطاعت می‏ كنم ، تو ولی نعمت من هستی و به من‏&lt;br /&gt;حيات دادی . گفت : نه ، بايد قول قطعی بدهی ، می ‏ترسم اگر پيشنهاد كنم ،&lt;br /&gt;قبول نكنی . گفت : هر چه می‏ خواهی پيشنهاد كنی بگو ، تا من بگويم &amp;#8221; بله‏&lt;br /&gt;&amp;#8221; . وقتی كاملا قول گرفت ، گفت : پيشنهاد من اين است كه در يك موقع و جای خاصی كه من دستور می‏ دهم ، سر مرا از بيخ ببری . گفت :&lt;br /&gt;آخر چنين چيزی نمی‏ شود . گفت : خير ، من از تو قول گرفتم و بايد اين كار&lt;br /&gt;را انجام دهی . نيمه شب غلام را بيدار كرد ، كارد تيزی به او داد ، و با&lt;br /&gt;هم به پشت بام يكی از همسايه‏ ها رفتند . در آنجا خوابيد و كيسه پول را به‏&lt;br /&gt;غلام داد و گفت : همينجا سر من را ببر و هر جا كه دلت می ‏خواهد برو . غلام‏&lt;br /&gt;گفت : برای چه ؟ گفت : برای اينكه من اين همسايه را نمی‏ توانم ببينم .&lt;br /&gt;مردن برای من از زندگی بهتر است . ما رقيب يكديگر بوديم و او از من‏&lt;br /&gt;پيش افتاده و همه چيزش از من بهتر است . من دارم در آتش حسد می‏ سوزم ،&lt;br /&gt;می ‏خواهم قتلی به پای او بيفتد و او را زندانی كنند . اگر چنين چيزی شود ،&lt;br /&gt;من راحت شده ‏ام . راحتی من فقط برای اين است كه می‏ دانم اگر اينجا كشته‏&lt;br /&gt;شوم ، فردا می ‏گويند جنازه‏ اش در پشت بام رقيبش پيدا شده ، پس حتما&lt;br /&gt;رقيبش او را كشته است ، بعد رقيب مرا زندانی و سپس اعدام می‏ كنند و&lt;br /&gt;مقصود من حاصل می ‏شود ! غلام گفت : حال كه تو چنين آدم احمقی هستی ، چرا&lt;br /&gt;من اين كار را نكنم ؟ تو برای همان كشته شدن خوب هستی . سر او را بريد ،&lt;br /&gt;كيسه پول را هم برداشت و رفت . خبر در همه جا پيچيد . آن مرد همسايه را&lt;br /&gt;به زندان بردند ، ولی همه می ‏گفتند اگر او قاتل باشد ، روی پشت بام خانه‏&lt;br /&gt;خودش كه اين كار را نمی ‏كند ، پس قضيه چيست ؟ معمائی شده بود . وجدان‏&lt;br /&gt;غلام او را راحت نگذاشت ، پيش حكومت وقت رفت و حقيقت را اينطور&lt;br /&gt;گفت : من به تقاضای خودش او را كشتم . او آنچنان در حسد می ‏سوخت كه‏&lt;br /&gt;مرگ را بر زندگی ترجيح می ‏داد . وقتی مشخص شد قضيه از اين قرار است ،&lt;br /&gt;هم غلام و هم مرد زندانی را آزاد كردند .&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;پس اين يك حقيقتی است كه واقعا انسان به &amp;#8221; بيماری حسد &amp;#8221; بيمار&lt;br /&gt;می ‏شود . قرآن می‏فرمايد : &amp;#8221; « قد افلح من زكيها و قد خاب من دسيها » &amp;#8220;&lt;br /&gt;( 1 ) . اولين برنامه قرآن تهذيب نفس است ، تزكيه نفس است ، پاكيزه‏&lt;br /&gt;كردن روان از بيماريها ، عقده ‏ها ، تاريكيها ، ناراحتيها ، انحرافها و&lt;br /&gt;بلكه از مسخ شدنهاست . [  از کتاب انسان کامل شهید مطهری]&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://velayatheydar.kowsarblog.ir/حسد-یکی-از-بیماری-های&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: right;"><span style="font-size: small; font-family: 'arial black', 'avant garde';">نمونه‏ای از بيماری حسد<br />داستان خيلی معروفی در كتب تاريخ نقل می‏ كنند : در زمان يكی از خلفا ،<br />مرد ثروتمندی غلامی خريد . از روز اولی كه او را خريد ، مانند يك غلام با<br />او رفتار نمی کرد ، بلكه مانند يك آقا با او رفتار می ‏كرد . بهترين غذاها<br />را به او می ‏داد ، بهترين لباسها را برايش می‏ خريد ، وسائل آسايش او را<br />فراهم می‏ كرد و درست مانند فرزند خود با او رفتار می‏ كرد ، گوئی پرواری‏<br />برای خودش آورده است . غلام می ‏ديد كه اربابش هميشه در فكر است ، هميشه‏<br />ناراحت است . بالاخره ارباب حاضر شد او را آزاد كند و سرمايه زيادی هم‏<br />به او بدهد . يك شب درد دل خود را با غلام در ميان گذاشت و گفت : من‏<br />حاضرم تو را آزاد كنم و اين مقدار پول هم بدهم ، ولی می‏ دانی برای چه‏<br />اينهمه خدمت به تو كردم ؟ فقط برای يك تقاضا ، اگر تو اين تقاضا را<br />انجام دهی هر چه كه به تو دادم حلال و نوش جانت باشد ، و بيش از اين هم‏<br />به تو می ‏دهم ولی اگر اين كار را انجام ندهی من از تو راضی نيستم . غلام‏<br />گفت : هر چه تو بگوئی اطاعت می‏ كنم ، تو ولی نعمت من هستی و به من‏<br />حيات دادی . گفت : نه ، بايد قول قطعی بدهی ، می ‏ترسم اگر پيشنهاد كنم ،<br />قبول نكنی . گفت : هر چه می‏ خواهی پيشنهاد كنی بگو ، تا من بگويم &#8221; بله‏<br />&#8221; . وقتی كاملا قول گرفت ، گفت : پيشنهاد من اين است كه در يك موقع و جای خاصی كه من دستور می‏ دهم ، سر مرا از بيخ ببری . گفت :<br />آخر چنين چيزی نمی‏ شود . گفت : خير ، من از تو قول گرفتم و بايد اين كار<br />را انجام دهی . نيمه شب غلام را بيدار كرد ، كارد تيزی به او داد ، و با<br />هم به پشت بام يكی از همسايه‏ ها رفتند . در آنجا خوابيد و كيسه پول را به‏<br />غلام داد و گفت : همينجا سر من را ببر و هر جا كه دلت می ‏خواهد برو . غلام‏<br />گفت : برای چه ؟ گفت : برای اينكه من اين همسايه را نمی‏ توانم ببينم .<br />مردن برای من از زندگی بهتر است . ما رقيب يكديگر بوديم و او از من‏<br />پيش افتاده و همه چيزش از من بهتر است . من دارم در آتش حسد می‏ سوزم ،<br />می ‏خواهم قتلی به پای او بيفتد و او را زندانی كنند . اگر چنين چيزی شود ،<br />من راحت شده ‏ام . راحتی من فقط برای اين است كه می‏ دانم اگر اينجا كشته‏<br />شوم ، فردا می ‏گويند جنازه‏ اش در پشت بام رقيبش پيدا شده ، پس حتما<br />رقيبش او را كشته است ، بعد رقيب مرا زندانی و سپس اعدام می‏ كنند و<br />مقصود من حاصل می ‏شود ! غلام گفت : حال كه تو چنين آدم احمقی هستی ، چرا<br />من اين كار را نكنم ؟ تو برای همان كشته شدن خوب هستی . سر او را بريد ،<br />كيسه پول را هم برداشت و رفت . خبر در همه جا پيچيد . آن مرد همسايه را<br />به زندان بردند ، ولی همه می ‏گفتند اگر او قاتل باشد ، روی پشت بام خانه‏<br />خودش كه اين كار را نمی ‏كند ، پس قضيه چيست ؟ معمائی شده بود . وجدان‏<br />غلام او را راحت نگذاشت ، پيش حكومت وقت رفت و حقيقت را اينطور<br />گفت : من به تقاضای خودش او را كشتم . او آنچنان در حسد می ‏سوخت كه‏<br />مرگ را بر زندگی ترجيح می ‏داد . وقتی مشخص شد قضيه از اين قرار است ،<br />هم غلام و هم مرد زندانی را آزاد كردند .<br /></span>پس اين يك حقيقتی است كه واقعا انسان به &#8221; بيماری حسد &#8221; بيمار<br />می ‏شود . قرآن می‏فرمايد : &#8221; « قد افلح من زكيها و قد خاب من دسيها » &#8220;<br />( 1 ) . اولين برنامه قرآن تهذيب نفس است ، تزكيه نفس است ، پاكيزه‏<br />كردن روان از بيماريها ، عقده ‏ها ، تاريكيها ، ناراحتيها ، انحرافها و<br />بلكه از مسخ شدنهاست . [  از کتاب انسان کامل شهید مطهری]</p><div class="item_footer"><p><small><a href="https://velayatheydar.kowsarblog.ir/حسد-یکی-از-بیماری-های">مطلب اصلی</a> در <a href="http://kowsarblog.ir/">کوثربلاگ </a>ارسال شده است.</small></p></div>]]></content:encoded>
								<comments>https://velayatheydar.kowsarblog.ir/حسد-یکی-از-بیماری-های#comments</comments>
			<wfw:commentRss>https://velayatheydar.kowsarblog.ir/?tempskin=_rss2&#38;disp=comments&#38;p=178285</wfw:commentRss>
		</item>
			</channel>
</rss>
